|
بلندبالایم تولدت مبارک
تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو بهاری نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام هر بهار این همه زیبایی را!!
هشتم بهمن روز تولدت مبارک از خدا میخوام همیشهی همیشه شاد و سلامت زندگی کنی و عاشق بمونی
دوستت دارم همسرم، همسفرم، عزیزم
تولدت هزاران بار مبارک |+| نوشته شده توسط مریم در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 19:23 رضـــــا
بهترین بهترین من
زرد و نیلی و بنفش ((رضا))
|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:6 براي تو
آفتاب مي شود نگاه كن كه غم درون ديده ام كنون به زورقي |+| نوشته شده توسط مریم در شنبه یازدهم آذر 1385 و ساعت 10:50 نگاه
نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق خواندم نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد نگاهم کرد دل به او بستم نگاهم کرد
و بعدها فهميدم که او فقط نگاهم کرد
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه هفتم مهر 1385 و ساعت 13:29 آموخته ام:
آموخته ام: وقتی که عاشقم، عشق در ظاهرم نيز نمايان می شود. آموخته ام: عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت. آموخته ام: که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زمانی عاشقش شويم. آموخته ام: اين عشق است که زخم ها را شفا می دهد نه زمان. آموخته ام: که بهترين کلاس درس دنيا ،کلاسی است که زير پای خلاق ترين فرد دنياست. آموخته ام: که مهم بودن خوب نيست، ولی خوب بودن از آن مهم تر است. آموخته ام: هميشه برای کسی که نمی توانم به او کمک کنم، دعا کنم. آموخته ام: که گاهی تمام چيزهايي که يک شخص می خواهد دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهميدن وی. آموخته ام: که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشايي می کند. آموخته ام: خداوند همه چيز را در يک روز نيافرييد، پس چه طور می شود که من همه چيز را در يک روز به دست آورم. آموخته ام: چشم پوشی از حقايق، آنها را تغييرنمی دهد. آموخته ام: که درجست وجوی موفقيت و خوشبختی ، زمانی برای تلف کردن وجود ندارد. آموخته ام: که اگر در ابتدا موفق نشدم، با شيوه ای جديدتر دوباره بکوشم. آموخته ام: موفقيت تنها يک تعريف دارد((باور داشتن موفقيت )) .
|+| نوشته شده توسط مریم در جمعه سوم شهریور 1385 و ساعت 1:6 در گلستانه ام
در گلستانه دشت هايي چه فراخ! کوه هايي چه بلند! در گلستانه چه بوی علفی می آمد! من در اين آبادی، پی چيزی می گشتم: پی خوابی شايد، پی نوری، ريگی، لبخندی. پشت تبريزی ها غفلت پاکی بود، که صدايم می زد. پای نی زاری ماندم، باد می آمد، گوش دادم: چه کسی با من حرف می زد؟ سوسماری لغزيد. راه افتادم. يونجه زاری سر راه، بعد جاليز خيار، بوته های گل رنگ و فراموشی خاک. لب آبی گيوه ها را کندم، و نشستم؛ پاها در آب: (( من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشيار است! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه، چه کسی پشت درختان است؟
هیچ می چرد گاوی در کرد*. ظهر تابستان است. سايه ها می دانند، که چه تابستانی است. سايه هايي بی لک گوشه ای روشن و پاک، کودکان احساس! جای بازی اينجاست. زندگی خالی نيست: مهربانی هست، سيب هست، ايمان هست. آری تا شقايق هست، زندگی بايد کرد. در دل من چيزی است مثل يک بيشه ی نور، مثل خواب دم صبح وچنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه دورها آوايي است، که مرا می خواند.)) سهراب سپهری * کِرد= قطعه زمينی که کناره های آن را بلند کنند تا آب در آن نشيند و در ميان آن سبزی کارند و يا زراعت کنند.
|+| نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 و ساعت 23:0 نیایش
پناه سايه آسايشم پناهم ده
خدايا! اميد به تو بستم تا راهنما باشی به اندوخته های آمرزش و گنجينه های بخشايش. خدايا! خشنودی خود را بهره ما فرما، هم در اين حال که داريم، و بی نيازمان گردان از اينکه جز به سوی تو دست برداريم، که تو در هر چيز توانايي.
خدايا! آنان که همه چيز دارند مگر تو را به سخره می گيرند آنان که هيچ ندارند مگر تورا! ***** هر کودکی با اين پيام به دنيا می آيد که خدا هنوز از انسان نوميد نيست. *****
خدا به انسان می گويد : (( شفايت می دهم از اين رو که آسيبت می رسانم دوستت دارم از اين رو که مکافاتت می کنم.)) ***** آنان که فانوسشان را بر پشت می برند، سايه هاشان پيش پايشان می افتد! ماه روشنی اش را در سراسر آسمان می پراکند و لکه های سياهش را برای خود نگه می دارد! ***** کاريز خوش دارد خيال کند که رودها تنها برای اين هستند که به او آب برسانند! ***** خدا نه برای خورشيد و نه برای زمين بلکه برای گل هايي که برايمان می فرستد، چشم به راه پاسخ است. رابيندرات تاگور |+| نوشته شده توسط مریم در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 23:32 کاش.........
کاش می ديدم، چيست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري ست! آه، وقتی که تو لبخند نگاهت را می تابانی بال مژگان بلندت را می خوابانی آه، وقتی که تو چشمانت، آن جام لبالب از جاندارو را سوی اين تشنه جان سوخته می گردانی موج موسيقی عشق از دلم می گذرد روح گلرنگ شراب در تنم می گردد دست ويرانگر شوق پرپرم می کند، ای غنچه رنگين! پرپر! من در آن لحظه، که چشم تو به من می نگرد برگ خشکيده ايمان را در پنجه باد نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر اهتزاز ابديت را می بينم بيش از اين، سوی نگاهت نتوانم نگريست اهتزاز ابديت را يارای تماشايم نيست کاش می گفتی چيست آنچه از چشم تو، تا عمق وجودم جاري ست؟
فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 23:7 او می گفت.............
او می گفت)) بايد خطر کرد، ما معجزه حيات را واقعاً در نمی يابيم مگر آن که در انتظار نامنتظر باشيم. هر روز خداوند همراه خورشيد لحظه ای به ما ارزانی می دارد که در آن امکان تغيير آن چه که موجب بدبختی ماست، وجود دراد. هر روز ما وانمود می کنيم که متوجه وجود اين لحظه نيستيم. وانمود می کنيم که امروز شبيه ديروز و شبيه فرداست. اما کسی که متوجه روزی که در آن زندگی می کند هست، آن لحظه جادويي را کشف می کند. اين لحظه شايد در چرخاندن کليد در قفل نهفته باشد به هنگام صبحدم و شايد در سکوتی باشد که پس از غذای شب حاکم می شود، يا در هزار و يک چيزی که همواره مشابه به نظر می رسد، لحظه ای که در آن همه اقتدار ستارگان در ما نفوذ می کند و به ما اجازه می دهد که معجزه کنيم. خوشبختی گاه يک توفيق است ولی در بيشتر موارد يک پيروزی است. لحظه ی جادويي به ما کمک می کند تا تغيير کنيم؛ ما را بر می انگيزد تا به جستجوی روياهايمان برويم. بی شک رنج خواهيم کشيد و لحظات را خواهيم گذراند، اما اينها گذرا هستند و اثری به جا نخواهند گذاشت و بعدها می توانيم با غرور به گذشته ها نگاه کنيم. بدبخت کسی است که از خطر کردن می ترسد، او هرگز سر خورده نمی شود، نا اميد نمی شود و مانند کسی که در جستجوی تحقق روياهايش زندگی می کند، رنج نخواهد کشيد؛ اما هنگامی که به گذشته نگاه می کند ( چون ما همواره به جايي می رسيم که به گذشته نگاه می کنيم) قلبش به او خواهد گفت: با معجزه هايي که خداوند در مسير تو قرار داده بود چه کردی؟ با استعدادهايي که خداوند در درون تو به وديعه گذاشته بود چه کردی؟ آنها را در اعماق چاله ای به خاک سپردی چون می ترسيدی که از دستشان بدهی؟ و حالا آن چه برايت باقی مانده اين است: اطمينان به اينکه زندگيت را از دست داده ای. بيچاره کسی که اين کلمات را از قلبش بشنود، آن وقت به معجزه ايمان خواهد آورد، اما لحظات جادويي حيات او ديگر طی شده اند.)) او می گفت:(( گاهی از اوقات احساس تاثری داريم که نمی توانيم به آن فائق شويم، درمی يابيم که آن لحظه جادويي آن روز سپری شده و ما هيچ کار نکرده ايم آن وقت زندگی افسون خود و هنر خود را پنهان می کند. ما بايد به سخنان کودکی که در ماست گوش فرادهيم، زيرا کودک ، لحظات جادويي را می شناسد. ما می توانيم اشک ها و تاثرات خود را خفه کنيم اما نمی توانيم صدای او را خاموش کنيم. کودکی که ما در گذشته بوده ايم هنوز هم در زمان حال وجود دارد. خوشا به حال کوچک ها زيرا که ملکوت آسمان ها به آنان تعلق دارد. اگر دوباره متولد نشويم، اگر نتوانيم دوباره زندگی را با معصوميت و شور و شوق کودکی نگاه کنيم، زندگی ديگر هيچ معنايي نخواهد داشت. خودکشی انواع مختلف دارد، آنان که می کوشند جسم خويش را نابود کنند به قانون الهی بی احترامی می کنند و آنان که تلاش می کنند تا روح خويش را بکشند، آنان نيز به قانون الهی بی احترامی می کنند، هر چند که جنايت آنان در نظر انان ها محرز نباشد. به آن چه که کودک درون قلب ما می گويدتوجه کنيم، از او شرمگين نباشيم، نگذاريم بترسد از تنهايي و از اينکه هيچ وقت به حرفش گوش نمی کنند. اجازه دهيم که گاهی افسار سرنوشت ما را به دست بگيرد، اين کودک می داند که هر روز با روز قبل فرق دارد. کاری کنيم که خود را دوباره محبوب ببيند، کاری کنيم که لذت ببرد حتی به قيمت انجام کارهايي که عادت به انجامشان نداريم. حتی اگر اين کار به نظر ديگری احمقانه باشد. به خاطر داشته باشيد که عقل آدم ها در برابر خداوند جنون است. اگر ما به حرف کودکی که در روحمان سکنی دارد گوش فرا دهيم، چشمان ما دوباره درخشيدن آغاز می کند و تماس خود را با حيات از دست نخواهيم داد.))
پائولو کوئيلو
|+| نوشته شده توسط مریم در یکشنبه هفتم خرداد 1385 و ساعت 23:3 آغاز
به نام خدا به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پروازکبوتر از ذهن واژه ای در قفس است.
|+| نوشته شده توسط مریم در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 0:1 |
|

